باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم.
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.
سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب شکسته.
قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد.
احساس تنهایی میکنم ،
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است،
تمام نگاهم به قاب عکست است.
تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم
و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند.
چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی.
دو چشم خیس ، یک قلب شکسته و نا امید ، چند خاطره تلخ ،
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا.
دلم خیلی گرفته ،
اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با حرفهایش آرام کند،
با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد،
دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش
اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند و مرا نوازش کند،
تنها خودم هستم،
دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در گلویم.
هوای دلم ابری است و دلگرفته ،
کاش دلم بارانی میشد تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم.
کجایی ای یار بی وفایم ،
کجایی که زندگی بدون تو یک کاووس است.
دلم بدجور هوایت را کرده است ،
چرا رفتی ، رفتی و دلم را با خود نبردی.
رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست .
رفتی اما بدان که دیگر در این دنیا هیچکس مثل من دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت.
هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است،
و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی.
تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت.
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم.
کاش بودی و با من درد دل میکردی ،
کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی.
مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ،
مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی.
همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری.
اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را : دوستت دارم عزیزم.
زندگی بدون تو همین است ، دلتنگی، غم، غصه، گریه
زندگی بدون تو همین است ، یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل.
همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود
اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته
و بسته رو به خوشبختی یک قاب شکسته از عکس تو
و یک دنیا دلتنگی است.
دلم بدجور گرفته است،
دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود.
چشمانم از من شاکی اند ، قلبم مرا نفرین میکند
و دستانم تشنه گرفتن دستان مهربان تو اند.
امضای آزیتا
وقتی نیست نباید اشک بریزی
باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند …. تا کوه شوند ، تا سخت شوند،
همین ها تو را میسازد… سنگت می کند درست مثل خودش !
باید یادت باشد حالا که نیست
اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند …میدانی؟
… آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد.
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3